تبليغاتX
کشکول 58

کشکول 58

توضیح : مطالب داخل "گیومه " ، سروده یا نوشته كشكول 58 نمی باشد

امتحان های میان ترم شروع شده

حسابی مشغولم کرده

خدا کنه ختم به خیر بشه

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 1:12 قبل از ظهر توسط مجتبی | |

توی شهر ، محل کار و ... بارها شنیدم (گاهی هم گفتم )

فلانی گاو  ِ ، قد گوسفند هم نمی فهمه  هی چی تو کله ش نیست.

چند وقتیه دارم فکر می کنم اون صفات و  این کله خیلی به من میاد .

بی سوادی تمام وجودم ُ گرفته ، چه غلطی خوردیم  ترک ادامه از تحصیل نکردیم

آخه مستحق اون صفات بالا (نترس به خودم گفتم) ،

آبــِــت نبود نونت نبود درس خوندنت چی بود .

با خودم مزاح کردم . ادای روشن فکور ها رو در آوردم . خودم ُ فحش دادم تا بگم آدم متفاوتی

هستم . اینم از بیماری های نوین  ِ جوامع در حال توسعه است . آدما کم میارن ، به خودشون بد

وبیراه می گن . خود در گیری گاوی ِ ، از جنون گاوی خطرناکتره .

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط مجتبی | |

نمی دونم سطح درس ها خیلی رفته بالا یا سطح من خیلی پایین  ِ

در هر دوصورت فرقی نداره ، نتیجه ش یکیه

می ترسم آخر مثل داور فوتبال

 پرسپولیس اسبق پیروزی سابق پرسپولیس فعلی

با تیم داماش گیلان

توپ و کتاب و درس و مشق و بگیرم و د ِ فرار

بابا کُودنی هم حدی داره به خدا

می     اعصاب  خــــــِـــــــراب ِ

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 1:7 قبل از ظهر توسط مجتبی | |

یه مطلب خوندم متحیر شدم ، حیفم اومد ننویسم :

براساس گزارش نیویورک تایمز، تئوری ورلیند بیان می کند:

"جاذبه وجود ندارد. تمام آن یک توهم است. جاذبه چیزی نیست

جز شکلی از بی نظمی، یک عارضه جانبی از یک تمایل طبیعی به سمت آشفتگی."

نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 0:43 قبل از ظهر توسط مجتبی | |

"معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا
ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد باز آن ِ سلیمان شد تا باد چنین بادا
یاری که دلم خستی در ، بر رخ ما بستی غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا
هم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردی نک سرده مهمان شد تا باد چنین بادا
زان طلعت شاهانه زان مشعله خانه هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا
زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا
شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا
از دولت محزونان وز همت مجنونان آن سلسله جنبان شد تا باد چنین بادا
عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا
ای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزل کان زهره به میزان شد تا باد چنین بادا
درویش فریدون شد هم کیسه قارون شد همکاسه سلطان شد تا باد چنین بادا
آن باد هوا را بین ز افسون لب شیرین با نای در افغان شد تا باد چنین بادا
فرعون بدان سختی با آن همه بدبختی نک موسی عمران شد تا باد چنین بادا
آن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتی نک یوسف کنعان شد تا باد چنین بادا
شمس الحق تبریزی از بس که درآمیزی تبریز خراسان شد تا باد چنین بادا
از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا
آن ماه چو تابان شد کونین گلستان شد اشخاص همه جان شد تا باد چنین بادا
بر روح برافزودی تا بود چنین بودی فر تو فروزان شد تا باد چنین بادا
قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد ابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا
از کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستش این گاو چو قربان شد تا باد چنین بادا
ارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شد این بود همه آن شد تا باد چنین بادا
خاموش که سرمستم بربست کسی دستم اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا"

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 0:52 قبل از ظهر توسط مجتبی | |

  " از اون بهار تا این بهار هزار و یک خزون بود

چه خوب می شد که روزگار همیشه مهربون بود

هِی صبر و هِی تحمّل

کلاغ می خوند می گفتیم

یه روز می خونه بلبل

تو باغچه خار در اومد

گفتیم اینم قشنگه کمی نداره از گل

هِی روزا سرمی اومد هِی شب می شد دوباره ستاره در می اومد"

مدتها بود اینقدر نمناک نشده بودم . البته ، یه کمی غصه  نمک حال و احوال   آدمی زاده است.

بدم نیست یه کمی با نمک  بشیم .

نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 8:12 بعد از ظهر توسط مجتبی | |

سی و دو سال پیش در شهر کوچکی  چشم به جهان گشودم . کودکی را  ، فلفل گون  گذرانده  تا نوجوانی را

 همچون اقیانوسی  آرام و خموش سپری نمایم اما  اکنون  چونان  دریایی  که   گه خروشان  و مواج است  و گاه  آرام  ،

به گذشته خود می نگرم .

می گویند گذشته  دیگر گذشته . مگر اکنون ِ ما ، گذشته اي براي آينده نيست ؟

پس چگونه مي توان از گذشته ها گذشت ؟مدرسه ، كوچه وبازار ، دبيرستان ، دانشگاه والبته قبل از آن خدمت سربازي ،

ازدواج ، دوباره دانشگاه ، امير علي ، سه باره دانشگاه و...كدام مرحله را مي توان ناديده گرفت و حذف كرد ؟

و اكنون پي و بنايي را كه طي ساليان نه چندان دراز بر هم نهاده ام ، مرا تشكيل مي دهد .

خوب يا بد نمي دانم . قضاوت با اهل نظر است .

فقط مي دانم بر خلاف مردمان اين زمانه از سكوتي كه درونم فرياد مي زند خرسندم  و  همين ما را بس .

                                                                                                                            ياحق

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط مجتبی | |

"صاحبا در ساعتی کین سینه غم بسیار داشت........   قاصدی از ره رسید و نامه ای اظهار داشت

در خصوص شعر حافظ چون که پرسیدی ز من  ........     بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت

روز و شب غواص گردیدم به بحر ابجدی          ........   تا ببینم کاندر این معنی چه در دربار داشت

بلبلی برگ گلی شد سیصد و پنجاه و شش   ........     با علی و با حسین و با حسن معیار داشت

شاخه گل سبز است دارد آن نشانی از حسن.......چون که در وقت شهادت سبزی رخسار داشت

برگ گل سرخ است دارد آن نشانی از حسین.......چون که در وقت شهادت سرخی رخسار داشت

بلبلش باشد علی کز فرقت این هر دو گل      ........       روز و شب ورد زبانش ناله های زار داشت

معنی اشعار حافظ خوب سنجیدی وصال      ..........   تا ببینم کاندر این معنی کسی انکار داشت؟"

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 1:30 قبل از ظهر توسط مجتبی | |

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت
گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت
یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت
در نمی‌گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت
خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت
وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت
چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت
بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت
گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت
یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت
در نمی‌گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت
خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت
وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت
چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت
بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت
گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت

"صاحبا در ساعتی کین سینه غم بسیار داشت........   قاصدی از ره رسید و نامه ای اظهار داشت

در خصوص شعر حافظ چون که پرسیدی ز من  ........     بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت

روز و شب غواص گردیدم به بحر ابجدی          ........   تا ببینم کاندر این معنی چه در دربار داشت

بلبلی برگ گلی شد سیصد و پنجاه و شش   ........     با علی و با حسین و با حسن معیار داشت

شاخه گل سبز است دارد آن نشانی از حسن.......چون که در وقت شهادت سبزی رخسار داشت

برگ گل سرخ است دارد آن نشانی از حسین.......چون که در وقت شهادت سرخی رخسار داشت

بلبلش باشد علی کز فرقت این هر دو گل      ........       روز و شب ورد زبانش ناله های زار داشت

معنی اشعار حافظ خوب سنجیدی وصال      ..........   تا ببینم کاندر این معنی کسی انکار داشت؟"

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط مجتبی | |

گاهی فکر می کنم که اگه محرم و ماه رمضان نبود

کی فرصت می کردیم اندکی فکر کنیم

کی فرصت می کردیم مسلمانی را تجربه کنیم

حداقل توی این شب ها ، بجای نقشه کشیدن برای خالی کردن زیر پای اطرافیانمان

کمی ، فقط کمی عاشورایی فکر می کنیم

کاشکی یه کمی هم مراقب چشمهایمان باشیم

                                                                   یاحق

نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 0:2 قبل از ظهر توسط مجتبی | |

"کیست این پنهان مرا در جان وتن  کز زبان من همی گوید سخن "

دورزمانی که دنیای بزرگمان به کوچکی توپ چهل تیکه بود سرخوش از این همه هیچ بودیم .

نه گذشته را می اندیشیدیم و نه آینده  و در حال جاودان بوديم .

 پس از آن قلمي كوچك دنياي بزرگمان را ساخت . قلمي به وسعت خطوطِ  نوشته و ناخوانده مان .

حال ، نه اين در دست است ونه آن در پاي . انديشه به گذشته وحال  ، گذران ايام را آرام و زيبا مي نماياند .

آرامشي كه سال ها در پي اش كودكانه دويديم و در وصفش نوشتيم .

مرور زندگي با همه تلخي و شيريني هايش همواره آرامش بخش است  شهد خوشي هاو تجارب

 ناهمواري هاي زندگي پر است از لذت ، و دورنماي آينده برپايه همين دو ، بنا مي شود .

و آينده  همان دست نوشته مان است چه خوب و چه بد .

ياحق

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 2:48 بعد از ظهر توسط مجتبی | |

 
"تا   صورت   پیوند   جهان  بود   علی   بود               تا نقش زمین بود و زمان  بود  علی  بود

شاهی که ولی بود و وصی بود علی بود                 سلطان سخا و کرم  و  جود  علی   بود

هم آدم و هم شیث و هم ادریس و هم ایوب           هم یونس و هم یوسف و هم هود علی بود

هم موسی وهم عیسی وهم خضر و هم الیاس       هم  صالح  پیغمبر  و   داوود   علی   بود

عیسی به وجود آمد و در حال سخن گفت               آن نطق و فصاحت که در او بود علی بود

مسجود ملائک  که  شد  آدم  ز  علی  بود              در  قبله  محمد  بود ،  مقصود  علی  بود

از   لحمک   لحمی   بشنو   تا   که   بیایی              کان  یار  که  او  نفس  نبی  بود علی بود

آن  شاه  سرافراز  که   اندر  شب  معراج                  با   احمد   مختار   یکی   بود   علی   بود

محمود    نبودند    کسانی     که     ندیدند              کاندر   ره   دین  احمد  محمود  علی  بود
 
این کفر  نباشد  سخن  کفر نه  این  است               تا هست علی  باشد  و  تا  بود  علی  بود

آن  قلعه   گشايي  كه   در   حلقه   خيبر                بركند به يك حمله  و  بگشود ،  علي بود

آن   گرد   سرافراز   كه   اندر   ره   اسلام                تا   كار   نشد  راست  نياسود  ، علي  بود
 
آن   شير   دلاور   كه   براي   طمع  نفس                بر  خوان  جهان  پنجه  نيالود  ،  علي  بود
 
سر  دو  جهان  جمله  ز  پنهان  و  ز  پيدا                 شمس الحق  تبريز  كه  بنمود ، علي بود"

 

                                                                                                               یاحق


نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 12:36 بعد از ظهر توسط مجتبی | |

بزرگي مي گفت :

 " اشكي كه هنگام شكست مي ريزيم  همان عرقي است كه هنگام تلاش نريختيم " ياحق

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 12:1 بعد از ظهر توسط مجتبی | |

پروژه مهندســـــــی مالی ؟

پروژه سبد سرمایه گذاری ؟

های خانه ات خراب ، بی سوادی

در پی مطلب با موضوع قرارداد اختیار و سبد سرمایه گذاری با پیشنهاد  بی شرمانه ه س ت ی م .

 

 به دنبال توام وبلاگ به وبلاگ  پریشان می روم این سایت به اون سایت

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 10:33 بعد از ظهر توسط مجتبی | |

 

درس خوندن  اونم تو این سن و سال و این همه مشغله نوبره به خدا

درس خوندن یه طرف  ، پروژه و این داستان ها یه طرف

خیلی کـُـند پیش میرم  مخصوصا درس اصول مهندسی مالی  تالیف جان هال

که اصلا پیش نمی رم .

هل من ناصر ینصرونی ؟

توی این  همه    گرخیچه گی   یه استکان چای داغ  بی نعلبکی می چسبه

 

 

نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط مجتبی | |

"پدري با پسري گفت به قـــــهر
که تو آدم نشوي جان پــــــدر


حيف از آن عمر که اي بي سروپا
در پي تربيتت کردم ســــــــــــــر


دل فرزند از اين حرف شکست
بي خبر از پدرش کرد ســــفر


رنج بسيار کشيد و پـــــس از آن
زندگي گشت به کامش چو شکر


عاقبت شوکت والايـــي يافت
حاکم شهر شد و صاحب زر


چند روزي بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضــــــــار پدر


پدرش آمــــــــــــد از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر


پسر از غايت خودخواهي و کبر
نظر افگند به ســـــــراپاي پدر


گفت گفتي که تو آدم نشوي
تو کنون حشمت و جاهم بنگر


پير خنديد و سرش داد تکان
گفت اين نکته برون شد از در


«من نگفتم که تو حاکم نشوي
گفتم آدم نشوي جان پدر» "

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط مجتبی | |

نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 11:14 قبل از ظهر توسط مجتبی | |

 

"تـــازه جواني نُنُـــــــر و لوس بود 


پيشــــــــه ي او دزدي ناموس بود


هر شب و هر روز به شوقي عجيب


بـــــــود  بـه دنبـــال زنان نجـــــيب

حرص بـبــيـنـيـد كه زن نيز داشت

بـــاز بـــــه زنها نـــظري تيز داشت

بـــــــود دگر زوجه ي چون ماه او


كهــــــــــــــنه به نزد دلِ نوخواه او

بس كه پــــــــــــيِ قُر زدن يار رفت

 
عزّتـــــــــــش اندر سرِ اين كار رفت

بين رفيقــــــــان خود آن بَد سرشت


گشت بسي شهره در اين كار زشت

تا كه شبي در گذر از سيـــر و گشت


با زن و با خواهر خود مــــي گذشت


چند نفر بـــي خــــــبــــــــرِ بَد دهن


چــــونــــكـــه بديـدنـد اوِ را با دو زن

چــــشم به نـــاموس وي انداختــند


مســـــــخره كردند وسخن ساختند

گفت حريــــــــــفي ز ره مكر و شِيد


بي شـــــــرف امروز دو تا كرده صيد

دومي از شــــــــــدت رشك و حسد


گفت يكي زين دو به ما مي رســــد

سومي افتاد جلو كاي پــــــــــسر


دست مـــرا نيز بگير و بـــِــــبَــــر


هر چه جوان سرخ شد و لب گَزيد


بيشتر از پيش مزخرف شـــــنيد

بس كه خجالت بكشيد از زنــــش


غرقِ عرق گشت تمام تـنـــــــش

گفت كه من كافرم ار زين سپس


سر بـــِـــنَهم در پي نامــوسِ كس

چشم به ناموس خلائــــــــق ببند


تا كه به نـــــــــــاموس تو نايد گزند

حال خود ار زانكه نخواهي تبــــــــاه


بَهر كسان نيز تباهي مخـــــــــــــواه "

                                             ابولقاسم حالت

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 2:16 بعد از ظهر توسط مجتبی | |

" گِریـــــد و سوزد و اَفــروزد و نابـــــود شود

آنکه چون شمع بخندد به شب ِ تـار  ِ کسی

بی گمان دست در آغوش نگـارش ببـــــرند

آنکه یک بوسه ستاند ، ز لب ِ یار ِ کــسی "

                                              یاحق

 

پ ن : اين روزا    لودگي و مسخره كردن ديگران مرسوم شده

طنزها هم كه  بي مفهوم ، اصلا خنده  ها مصنوعي شده

چيكار بايد كردشو نمي دونم چون تخصص ندارم

ولي مي دونم     "آفريده شديم  شاد زندگي كنيم " همين

عجب پيام      تي مي ثي         دادم

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط مجتبی | |

" هر جا که جاده می رود  تو نرو

جایی برو که جاده نیست

و از خود رد پایی بگذار "

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط مجتبی | |

 

" سُبْحانَکَ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنا مِنَ النّارِ یا رَبِّ "

اگه دلتون لرزید و اَشکــِـتون لغزید واسه ما هم دعا کنید

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 1:3 قبل از ظهر توسط مجتبی | |

امروز شروعی دوباره را آغاز کردم

فروردین ماه ۱۳۸۱از همین مکان کار خود را شروع کرده

واکنون پس از ۹ سال دوباره برگشتم

یاد این جمله بخیر

" به آفتاب سلامی دوباره خواهم گفت "

از همه کسانی که در این راه کمکم کردند سپاسگذارم .

التماس دعا

یاحق

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 5:34 بعد از ظهر توسط مجتبی | |

از ۲۶/۴/۹۰ تا ۱۱/۵/۹۰ تهران - تجریش

روزهای خوب  ، دوست های خوب ،  شاید باورتون نشه آب و هوای خوب

خلاصه غیر از ترافیک و کلمات لاتین دوره    همه چیز خوب بود .

علت سفرم  یه چیزی شبیه کارآموزی بود که خدارو شکر  پر ثمر بود .

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط مجتبی | |

"...همگان منتظر صبح قيامت ،

 تو شه ارض و سمايي، تو فقط  ،  منتقم خون خدايي، تو اميد دل مايي ،

 حجر الاسود و هجر و حرم و زمزم و مسعي و صفا  مروه همه چشم به راهت،

همه مشتاق نگاهت،

چه شود تا که ببندی  به حرم قامت و با نغمة قد قامتت آيد

سوی تو عيسي مريم که به تو روي نياز آرد و

 پشت سر تو باز نماز آرَد و فرياد «انا المهدي‌ات» از خلق بَرد هوش،

جهان جمله شود گوش، اَلا کوه فراقت به سر دوش،

 شود تا که کنم شهد وصال از دو لبت نوش،

دعا کن که دعاها به اجابت برسد بهر ظهورت،

 تو بيايي، تو بيايي،  گره از کار فرو بسته عالم بگشايي،

تو بيايي، تو بيايي، که دل از عالم و آدم بِرُبايي،

 تو بيايي که کني زنده ز نو دين رسول ِ دوسرا  را.

به خدا اي پسر فاطمه تنها نه حرم منتظر توست، عرب تا به عجم منتظر توست،

 به خون پسر فاطمه سوگند که بر گنبد زرين حسين ابن علي  ، سيد احرار،

عَلَم منتظر توست،

 نه اسلام که ابناء بشر منتظر توست، زمان منتظر توست، جهان منتظر توست،

نبي منتظر توست، علي منتظر توست، بيا فاطمه بيش از همگان منتظر توست،

 حسين و حسن و هفتاد و دو تن منتظر توست،

خدا را ،  خدا را، که آن گنبد ويران شده و قبر پدر منتظر توست،

 بيا اي شرف شمس رسالت، به خداوند قسم دير شده صبح وصالت،

همه چشمند چو «ميثم» که بيايي و ببينند به مرآت رُخَت آينة پنج تن آل عبا را."

                                                                              یاحق

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 9:48 بعد از ظهر توسط مجتبی | |

 

میلاد با سعادت مولا علی بر همه جوانمردان عالم مبارک باد

                                                                   یاحق

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 2:47 بعد از ظهر توسط مجتبی |

سلام

به نظر شما اگه هنرمندان ، ورزشکاران ( مخصوصا فوتبالیست ها ) ، سیاست مداران ،

اقتصاد دانان و ... با هم مهربان بودند با هم با احترام صحبت می کردند باهم با کرامت ...

الان ما به عنوان مردم اینقدر چنگ تو صورت یکدیگر می انداختیم ؟

فکر نمی کنم !!

جامعه ما بجز نقد پذیری  ، شجاعت ، کیفیت و ...

مهمترین چیزی که بعد از شادی نیاز دارد  ، اخلاق   است  

همان چیزی  که به گفته بزرگان ما این دوره و زمان  ، کمتر یافت می شود 

حتی در من ِ نویسنده این متن .

"آن چیز که یافت می   نشود آنم آرزوست " . 

                                                                                       یا حق 

پ ن : برنامه هفت و نود رو خیلی دوست دارم

چون آگاهی آدمُ  نسبت به حرفه سینما و فوتبال زیاد می کنه .

هر سه برنامه آقای عرب نیا ی دوست داشتنی رو در برنامه هفت  تا آخر دیدم . 

و نامه حامد بهداد ماندگار  رو خوندم . حس بدی بهم دست داد .

اولین باره که حس نوشتن از  یه برنامه تلوزیونی بهم دست داد .

خوب یا  بد نمی دونم ولی به نوشته بالا ایمان دارم .

" همه موجودات زنده بعد مرگشون فاسد می شن آدما قبل مرگشون "( حامد بهداد - حس پنهان )

بیشتر مراقب خودمون باشیم .




نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط مجتبی | |

گاهی افکارمان را پس عمل ِ مان و گاهی عمل ِ مان را پس افکارمان مخفی می کنیم .

گاهی پنهانمان را آشکار  ، آشکارمان را نهان می کنیم .

گاهی بودنمان را پنهان و   پنهان بودنمان   را  آشکار می کنیم .

فکر و عمل ، پنهان و پیدا ، بودن و نبودن  همه بهانه زندگی است ۰ (زندگیست )

و زندگی جز اندیشیدن و عمل به اندیشه ها نیست .

به قول عزیزی " عاقلانه بیاندیش ، عاشقانه عمل کن "

                                                                                    یاحق

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط مجتبی | |

"به آفتاب سلامی دوباره خواهم گفت "

این روزا به یاد گذشته های دور درس های مورد علاقمو می خونم  پر انرژی و سرزنده .

حس زنده بودن بهم دست داده . از سر کار که میام کمی استراحت ، چای با خانواده، درس .

فقط برنامه های نود و هفت رو هنوز نتونستم ترک کنم  البته سعی هم نکردم  .

درود بیکران به روح پاک همه رفقایی که این مدت کشکول رو فراموش نکردند .

اسفند ماه آزمون ارشد ِ  حال داشتید واسه ما هم دعا کنید . حال نداشتید ما واسه شما دعا

می کنیم . در غیر اینصورت حضرت عزرائیل واسه همَمون دعا کنه .

خوش باشیم .

                                                                                                      یاحق

 

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 9:43 بعد از ظهر توسط مجتبی | |

x47160awlr2ve2exh9zu.jpg

 we19p98vca7dhfwux507.jpg

hhcd68p2wbpqwm8oazs.jpg

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط مجتبی | |

 

رسیدیم

 جای همه شما سبز

دمتون گرم

مسجد جامع

ch4wdfwojvxcqbnexiyi.jpg

 برج های دو قلو پتروناس

f9a57v1cak5p3a6qvnh.jpg

مجسمه بودا ( معبد هندو ها )

 jtxvkzfiwn4biss1du.jpg

آکواریم

 xqldk83whm2d23mse0wi.jpg

 

نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 8:58 قبل از ظهر توسط مجتبی | |