کشکول 58
توضیح : مطالب داخل "گیومه " ، سروده یا نوشته كشكول 58 نمی باشد
سی و دو سال پیش در شهر کوچکی چشم به جهان گشودم . کودکی را ، فلفل گون گذرانده تا نوجوانی را همچون اقیانوسی آرام و خموش سپری نمایم اما اکنون چونان دریایی که گه خروشان و مواج است و گاه آرام ، به گذشته خود می نگرم . می گویند گذشته دیگر گذشته . مگر اکنون ِ ما ، گذشته اي براي آينده نيست ؟ پس چگونه مي توان از گذشته ها گذشت ؟مدرسه ، كوچه وبازار ، دبيرستان ، دانشگاه والبته قبل از آن خدمت سربازي ، ازدواج ، دوباره دانشگاه ، امير علي ، سه باره دانشگاه و...كدام مرحله را مي توان ناديده گرفت و حذف كرد ؟ و اكنون پي و بنايي را كه طي ساليان نه چندان دراز بر هم نهاده ام ، مرا تشكيل مي دهد . خوب يا بد نمي دانم . قضاوت با اهل نظر است . فقط مي دانم بر خلاف مردمان اين زمانه از سكوتي كه درونم فرياد مي زند خرسندم و همين ما را بس . ياحق در خصوص شعر حافظ چون که پرسیدی ز من ........ بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت روز و شب غواص گردیدم به بحر ابجدی ........ تا ببینم کاندر این معنی چه در دربار داشت بلبلی برگ گلی شد سیصد و پنجاه و شش ........ با علی و با حسین و با حسن معیار داشت شاخه گل سبز است دارد آن نشانی از حسن.......چون که در وقت شهادت سبزی رخسار داشت برگ گل سرخ است دارد آن نشانی از حسین.......چون که در وقت شهادت سرخی رخسار داشت بلبلش باشد علی کز فرقت این هر دو گل ........ روز و شب ورد زبانش ناله های زار داشت معنی اشعار حافظ خوب سنجیدی وصال .......... تا ببینم کاندر این معنی کسی انکار داشت؟"
"صاحبا در ساعتی کین سینه غم بسیار داشت........ قاصدی از ره رسید و نامه ای اظهار داشت در خصوص شعر حافظ چون که پرسیدی ز من ........ بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت روز و شب غواص گردیدم به بحر ابجدی ........ تا ببینم کاندر این معنی چه در دربار داشت بلبلی برگ گلی شد سیصد و پنجاه و شش ........ با علی و با حسین و با حسن معیار داشت شاخه گل سبز است دارد آن نشانی از حسن.......چون که در وقت شهادت سبزی رخسار داشت برگ گل سرخ است دارد آن نشانی از حسین.......چون که در وقت شهادت سرخی رخسار داشت بلبلش باشد علی کز فرقت این هر دو گل ........ روز و شب ورد زبانش ناله های زار داشت معنی اشعار حافظ خوب سنجیدی وصال .......... تا ببینم کاندر این معنی کسی انکار داشت؟" کی فرصت می کردیم اندکی فکر کنیم کی فرصت می کردیم مسلمانی را تجربه کنیم حداقل توی این شب ها ، بجای نقشه کشیدن برای خالی کردن زیر پای اطرافیانمان کمی ، فقط کمی عاشورایی فکر می کنیم کاشکی یه کمی هم مراقب چشمهایمان باشیم یاحق "کیست این پنهان مرا در جان وتن کز زبان من همی گوید سخن " دورزمانی که دنیای بزرگمان به کوچکی توپ چهل تیکه بود سرخوش از این همه هیچ بودیم . نه گذشته را می اندیشیدیم و نه آینده و در حال جاودان بوديم . پس از آن قلمي كوچك دنياي بزرگمان را ساخت . قلمي به وسعت خطوطِ نوشته و ناخوانده مان . حال ، نه اين در دست است ونه آن در پاي . انديشه به گذشته وحال ، گذران ايام را آرام و زيبا مي نماياند . آرامشي كه سال ها در پي اش كودكانه دويديم و در وصفش نوشتيم . مرور زندگي با همه تلخي و شيريني هايش همواره آرامش بخش است شهد خوشي هاو تجارب ناهمواري هاي زندگي پر است از لذت ، و دورنماي آينده برپايه همين دو ، بنا مي شود . و آينده همان دست نوشته مان است چه خوب و چه بد . ياحق یاحق " اشكي كه هنگام شكست مي ريزيم همان عرقي است كه هنگام تلاش نريختيم " ياحق پروژه مهندســـــــی مالی ؟ پروژه سبد سرمایه گذاری ؟ های خانه ات خراب ، بی سوادی در پی مطلب با موضوع قرارداد اختیار و سبد سرمایه گذاری با پیشنهاد بی شرمانه ه س ت ی م . به دنبال توام وبلاگ به وبلاگ پریشان می روم این سایت به اون سایت درس خوندن اونم تو این سن و سال و این همه مشغله نوبره به خدا درس خوندن یه طرف ، پروژه و این داستان ها یه طرف خیلی کـُـند پیش میرم مخصوصا درس اصول مهندسی مالی تالیف جان هال که اصلا پیش نمی رم . هل من ناصر ینصرونی ؟ توی این همه گرخیچه گی یه استکان چای داغ بی نعلبکی می چسبه "پدري با پسري گفت به قـــــهر "تـــازه جواني نُنُـــــــر و لوس بود بـــاز بـــــه زنها نـــظري تيز داشت ابولقاسم حالت " گِریـــــد و سوزد و اَفــروزد و نابـــــود شود آنکه چون شمع بخندد به شب ِ تـار ِ کسی بی گمان دست در آغوش نگـارش ببـــــرند آنکه یک بوسه ستاند ، ز لب ِ یار ِ کــسی " یاحق پ ن : اين روزا لودگي و مسخره كردن ديگران مرسوم شده طنزها هم كه بي مفهوم ، اصلا خنده ها مصنوعي شده چيكار بايد كردشو نمي دونم چون تخصص ندارم ولي مي دونم "آفريده شديم شاد زندگي كنيم " همين عجب پيام تي مي ثي دادم " هر جا که جاده می رود تو نرو جایی برو که جاده نیست و از خود رد پایی بگذار " " سُبْحانَکَ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنا مِنَ النّارِ یا رَبِّ " اگه دلتون لرزید و اَشکــِـتون لغزید واسه ما هم دعا کنید امروز شروعی دوباره را آغاز کردم فروردین ماه ۱۳۸۱از همین مکان کار خود را شروع کرده واکنون پس از ۹ سال دوباره برگشتم یاد این جمله بخیر " به آفتاب سلامی دوباره خواهم گفت " از همه کسانی که در این راه کمکم کردند سپاسگذارم . التماس دعا یاحق روزهای خوب ، دوست های خوب ، شاید باورتون نشه آب و هوای خوب خلاصه غیر از ترافیک و کلمات لاتین دوره همه چیز خوب بود . علت سفرم یه چیزی شبیه کارآموزی بود که خدارو شکر پر ثمر بود . "...همگان منتظر صبح قيامت ، تو شه ارض و سمايي، تو فقط ، منتقم خون خدايي، تو اميد دل مايي ، حجر الاسود و هجر و حرم و زمزم و مسعي و صفا مروه همه چشم به راهت، همه مشتاق نگاهت، چه شود تا که ببندی به حرم قامت و با نغمة قد قامتت آيد سوی تو عيسي مريم که به تو روي نياز آرد و پشت سر تو باز نماز آرَد و فرياد «انا المهديات» از خلق بَرد هوش، جهان جمله شود گوش، اَلا کوه فراقت به سر دوش، شود تا که کنم شهد وصال از دو لبت نوش، دعا کن که دعاها به اجابت برسد بهر ظهورت، تو بيايي، تو بيايي، گره از کار فرو بسته عالم بگشايي، تو بيايي، تو بيايي، که دل از عالم و آدم بِرُبايي، تو بيايي که کني زنده ز نو دين رسول ِ دوسرا را. به خدا اي پسر فاطمه تنها نه حرم منتظر توست، عرب تا به عجم منتظر توست، به خون پسر فاطمه سوگند که بر گنبد زرين حسين ابن علي ، سيد احرار، عَلَم منتظر توست، نه اسلام که ابناء بشر منتظر توست، زمان منتظر توست، جهان منتظر توست، نبي منتظر توست، علي منتظر توست، بيا فاطمه بيش از همگان منتظر توست، حسين و حسن و هفتاد و دو تن منتظر توست، خدا را ، خدا را، که آن گنبد ويران شده و قبر پدر منتظر توست، بيا اي شرف شمس رسالت، به خداوند قسم دير شده صبح وصالت، همه چشمند چو «ميثم» که بيايي و ببينند به مرآت رُخَت آينة پنج تن آل عبا را." یاحق میلاد با سعادت مولا علی بر همه جوانمردان عالم مبارک باد یاحق به نظر شما اگه هنرمندان ، ورزشکاران ( مخصوصا فوتبالیست ها ) ، سیاست مداران ، اقتصاد دانان و ... با هم مهربان بودند با هم با احترام صحبت می کردند باهم با کرامت ... الان ما به عنوان مردم اینقدر چنگ تو صورت یکدیگر می انداختیم ؟ فکر نمی کنم !! جامعه ما بجز نقد پذیری ، شجاعت ، کیفیت و ... مهمترین چیزی که بعد از شادی نیاز دارد ، اخلاق است همان چیزی که به گفته بزرگان ما این دوره و زمان ، کمتر یافت می شود حتی در من ِ نویسنده این متن . "آن چیز که یافت می نشود آنم آرزوست " . یا حق پ ن : برنامه هفت و نود رو خیلی دوست دارم چون آگاهی آدمُ نسبت به حرفه سینما و فوتبال زیاد می کنه . هر سه برنامه آقای عرب نیا ی دوست داشتنی رو در برنامه هفت تا آخر دیدم . و نامه حامد بهداد ماندگار رو خوندم . حس بدی بهم دست داد . اولین باره که حس نوشتن از یه برنامه تلوزیونی بهم دست داد . خوب یا بد نمی دونم ولی به نوشته بالا ایمان دارم . " همه موجودات زنده بعد مرگشون فاسد می شن آدما قبل مرگشون "( حامد بهداد - حس پنهان ) بیشتر مراقب خودمون باشیم . گاهی پنهانمان را آشکار ، آشکارمان را نهان می کنیم . گاهی بودنمان را پنهان و پنهان بودنمان را آشکار می کنیم . فکر و عمل ، پنهان و پیدا ، بودن و نبودن همه بهانه زندگی است ۰ (زندگیست ) و زندگی جز اندیشیدن و عمل به اندیشه ها نیست . به قول عزیزی " عاقلانه بیاندیش ، عاشقانه عمل کن " یاحق این روزا به یاد گذشته های دور درس های مورد علاقمو می خونم پر انرژی و سرزنده . حس زنده بودن بهم دست داده . از سر کار که میام کمی استراحت ، چای با خانواده، درس . فقط برنامه های نود و هفت رو هنوز نتونستم ترک کنم البته سعی هم نکردم . درود بیکران به روح پاک همه رفقایی که این مدت کشکول رو فراموش نکردند . اسفند ماه آزمون ارشد ِ حال داشتید واسه ما هم دعا کنید . حال نداشتید ما واسه شما دعا می کنیم . در غیر اینصورت حضرت عزرائیل واسه همَمون دعا کنه . خوش باشیم . یاحق رسیدیم جای همه شما سبز دمتون گرم مسجد جامع برج های دو قلو پتروناس مجسمه بودا ( معبد هندو ها ) آکواریم دومین نو بهار عمرت عید را بر ما فرخنده تر می نماید اینکه بهار همیشه با عطر دل انگیز شکوفه ها می آید و برهنگی زمستان را جامه سبز می پوشاند رنگ و بوی خدایی دارد او هم می پوشاند هم عطر دل انگیز شکوفه ای چو تو را در جانمان می افشاند اما پسرکم : در همین نو بهار که تو با جامه سرخ و رنگین ، در ِ جدیدی به روی زندگی می گشایی همسالان تو زیر ملحفه ای مندرس ، آرام و بی صدا بــَــر نداریِ شان می گریند گاهی به کول مادرند و گاه پا برهنه به دنبال پدر پسرم : گفته هایم پریشانت نکند این بدان معنا نیست که زندگی ، شادی ، شعف و... را تعطیل کنیم نه ! فقط باید بیاموزیم که به اطرافمان بینا تر بنگریم توکل را بیاموزیم جوانمردی و ایثار را بیآزماییم و در آخر دل و جان را به شادمانی عمیق بهاری بیآراییم . یاحق پ ن : عید سعید باستانی بر همه ایرانیان مبارک باد . گاهی دلگیر می شویم گاهی دلسرد گاهی هم دلتنگ اما من نه دلگیرم و نه دلتنگ فقط طرح مبهمی از خستگی بر گونه چپم نشسته است کمی هم ملال بر گونه راست اما چشمانم باز است و هنوز زبانم گویا دستانم به سمت آسمان بلند و سقف آسمانم کوتاه و در آخر لبانم لبخند را مجانی از لبو فروش دورگرد می خرد این شرحی است از امروزهای من و الا زیر بار این همه تکرار و روزمرگی شبیه ربات می شدیم خلاصه فصل امتحانه و مام بچه موثبت یکی تو سر خودمون می زنیم یکی تو ملاچ جزوات 20 تا 25 صفحه ای راستیاتش آدمی زاده با این همه مطالعه خسته می شه و نیاز به استراحت حداقل 20ساعت در شبانه روز داره هـــــــــی ، بالش جان کجایی که یادت بخیر . مــَخلص کلام هزیانات شب امتحانیه ، خیلی جدی نگیرید هر چند که ما دایم الامتحانیم ( هزیانُ میگم ) یاحق پ ن : یه مطلب خوندم حیفم اومد ننویسم " مرگ مرگ است اما فراتر از مرگ سایه یاء س بر زندگی است و این روزها سایه ها فریاد می کشند " تقدیم به پسرم : زاد روزت مبارک "در روح و جان من می مانی ای وطن ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران ، بد گهران سبزی سر چمن ، سرخی خون من ، سپیدی طلوع سحر ، به پرچمت نشسته در روح و جان من می مانی ای وطن "مرز در عقل و جنون باريك است
بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
و اندر آن برگ و نوا خوش نالههای زار داشت
گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست
گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت
یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض
پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت
در نمیگیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست
خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت
خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم
کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن
شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت
وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر
ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت
چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت
شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت
بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
و اندر آن برگ و نوا خوش نالههای زار داشت
گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست
گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت
یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض
پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت
در نمیگیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست
خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت
خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم
کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن
شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت
وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر
ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت
چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت
شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت
بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
و اندر آن برگ و نوا خوش نالههای زار داشت
گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست
گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت
شاهی که ولی بود و وصی بود علی بود سلطان سخا و کرم و جود علی بود
هم موسی وهم عیسی وهم خضر و هم الیاس هم صالح پیغمبر و داوود علی بود
عیسی به وجود آمد و در حال سخن گفت آن نطق و فصاحت که در او بود علی بود
مسجود ملائک که شد آدم ز علی بود در قبله محمد بود ، مقصود علی بود
از لحمک لحمی بشنو تا که بیایی کان یار که او نفس نبی بود علی بود
آن شاه سرافراز که اندر شب معراج با احمد مختار یکی بود علی بود
محمود نبودند کسانی که ندیدند کاندر ره دین احمد محمود علی بود
این کفر نباشد سخن کفر نه این است تا هست علی باشد و تا بود علی بود
آن قلعه گشايي كه در حلقه خيبر بركند به يك حمله و بگشود ، علي بود
که تو آدم نشوي جان پــــــدر
حيف از آن عمر که اي بي سروپا
در پي تربيتت کردم ســــــــــــــر
دل فرزند از اين حرف شکست
بي خبر از پدرش کرد ســــفر
رنج بسيار کشيد و پـــــس از آن
زندگي گشت به کامش چو شکر
عاقبت شوکت والايـــي يافت
حاکم شهر شد و صاحب زر
چند روزي بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضــــــــار پدر
پدرش آمــــــــــــد از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر
پسر از غايت خودخواهي و کبر
نظر افگند به ســـــــراپاي پدر
گفت گفتي که تو آدم نشوي
تو کنون حشمت و جاهم بنگر
پير خنديد و سرش داد تکان
گفت اين نکته برون شد از در
«من نگفتم که تو حاکم نشوي
گفتم آدم نشوي جان پدر» "
پيشــــــــه ي او دزدي ناموس بود
هر شب و هر روز به شوقي عجيب
بـــــــود بـه دنبـــال زنان نجـــــيب
حرص بـبــيـنـيـد كه زن نيز داشت
بـــــــود دگر زوجه ي چون ماه او
كهــــــــــــــنه به نزد دلِ نوخواه او
بس كه پــــــــــــيِ قُر زدن يار رفت
عزّتـــــــــــش اندر سرِ اين كار رفت
بين رفيقــــــــان خود آن بَد سرشت
گشت بسي شهره در اين كار زشت
تا كه شبي در گذر از سيـــر و گشت
با زن و با خواهر خود مــــي گذشت
چند نفر بـــي خــــــبــــــــرِ بَد دهن
چــــونــــكـــه بديـدنـد اوِ را با دو زن
چــــشم به نـــاموس وي انداختــند
مســـــــخره كردند وسخن ساختند
گفت حريــــــــــفي ز ره مكر و شِيد
بي شـــــــرف امروز دو تا كرده صيد
دومي از شــــــــــدت رشك و حسد
گفت يكي زين دو به ما مي رســــد
سومي افتاد جلو كاي پــــــــــسر
دست مـــرا نيز بگير و بـــِــــبَــــر
هر چه جوان سرخ شد و لب گَزيد
بيشتر از پيش مزخرف شـــــنيد
بس كه خجالت بكشيد از زنــــش
غرقِ عرق گشت تمام تـنـــــــش
گفت كه من كافرم ار زين سپس
سر بـــِـــنَهم در پي نامــوسِ كس
چشم به ناموس خلائــــــــق ببند
تا كه به نـــــــــــاموس تو نايد گزند
حال خود ار زانكه نخواهي تبــــــــاه
بَهر كسان نيز تباهي مخـــــــــــــواه "
"من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بیخبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مهست این دل اشارت میکرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشتهست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشتهست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو"
شرح
این عاشقی ، ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیرزد
ای عشق سوزان ، ای
شیرین ترین رویای من تو بمان ، در دل و جان
ای ایران ایران ، گلزار سبزت دور از
تاراج خزان ، جور زمان
ای مهر رخشان ، ای روشنگر دنیای من به جهان ، تو
بمان
شرح این عاشقی
، ننشیند در سخن
بمان که تا ابد هستیم ، به هستی تو بسته
به زیر پافِتَدان دلی ، که بهر تو
نلرزد
شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو ، همه جهان
نیرزد"
كفر و ايمان چه به هم نزديك است
عشق هم در دل
ما، سردرگم
مثل ويراني و بهت مردم
گيسويت تعزيتي از رويا
شب طولاني خون تا
فردا
خون چرا در رگ من زنجير است
زخم من تشنهتر از شمشير است
مستم ازجام
تهي حيراني
باده نوشيده شده پنهاني
عشق تو پشت جنون محو شده
هوشياري است،
مگو سهو شده
من و رسوايي و اين بار گناه
تو و تنهايي و چشم سياه
از من
تازه مسلمان بگذر
بگذر از سر پيمان، بگذر
دِين ديوانه به دين، عشق تو
شد
جادهي شك به يقين عشق تو شد
مستم ازجام تهي حيراني
باده نوشيده شده
پنهاني...
مرز در عقل و جنون باريك است
كفر و ايمان چه به هم نزديك است"


